روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
ویکتور هوگو
هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد:
1- سياست بدون شرف
2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون کار
4- شناخت بدون ارزشها
5- تجارت بدون اخلاق
6- دانش بدون انسانيت
7- عبادت بدون فداکاري
هميشه از خوبيهاي آدما واسه خودت ديوار بساز .
پس هر وقت در حق تو بدي کردن ، فقط يه آجر از ديوار بردار !
بي انصافيه اگه ديوار خراب کني !
هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ که يه قفل بزرگ روش بود رسيدي ، نترس و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن
دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست!
دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنهي کهکشنها. که البته در مورد کهکشنها مطمئن نيستم! آلبرت انشتين
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند .
باید که مهربان بود، باید که عشق ورزید، زیرا که زنده بودن ، هر لحظه احتمالیست
چاپلوسي يونجه لطيفي است براي دراز گوشان دنبه دار
سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده میکنن ولی اصلا نگات نمیکنن, سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن...
آلبرت انيشتين :
هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي
مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند ، زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نااميد ميشوند.آلبرت اینشتین
فيثاغورث
پول همه چيز دنيا نيست اما دست كم باعث ميشود هر روز صبح بچه هايتان به شما سلام كنند.
پل گتي
"هر چشمى در روز قيامت گريان است ، مگر سه چشم :
چشمى كه در راه خدا بى خوابى كشد،
چشمى كه از ترس خدا اشكش جارى گردد ،
و چشمى كه بر آنچه خداوند حرام كرده است بسته باشد
سعدي در بوستان فرمود:
يكي بربطي در بغل داشت مست
به شب، بر سر پارسايي شكست
چو روز آمد، آن نيكمرد سليم
بر سنگدل برد يك مشت سيم
كه دوشينه معذور بودي و مست
تو را و مرا بربط و سر شكست
مرا به شد آن زخم و برخاست بيم
تو را به نخواهد شد الا به سيم
از اين دوستان خدا بر سرند
كه از خلق بسيار بر سر خورند
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ،اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد. بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سالها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت .
چون زلیخا ایمان آورد، یوسف او را به نکاح درآورد و او از یوسف کناره گرفت و به عبادت الهی مشغول شد، و چون روز یوسف او را به خلوت دعوت کرد او وعده شب داد و چون شب در آمد به روز تأخیر افکند یوسف با او به عتاب آمد و گفت: چه شد آن دوستی ها و شوق و محبت تو.
زلیخا گفت: ای پیغمبر خدا من ترا وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم اما چون او را شناختم همه محبت ها را از دل خود بیرون کردم و دیگری را بر او اختیار نمی کنم .
نمیرد دل زنده از عشق دوست که آب حیات آتش عشق اوست
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين !
وقتی گروه نجات، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد. اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت: اين دردت رو تسكين ميده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.
پسر هميشه تمرين می کرد هميشه تلاش می کرد بهترين بازی رو توی تيم فوتبال ارائه بده اما مربی هميشه اين فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روی نيمکت ذخيره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد اما هيچ وقت نا اميد نمی شد.
در اين ميان تيم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تيم پسرش را تشويق می کرد ولو انکه او در آن تيم بازی نمی کرد.
ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمی کرد و مادر نيز هميشه در سکوی تماشاچی ها تيم را تشويق میکرد و بعد از بازی پسر خود را تشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن می کرد.
پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامی خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.
چند ماه بعد مسابقه مهمی بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاری بود و تيم پسر دچار بحران شديدی شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعی بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.
در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوی مربی رفت اگر شما باختيد که چيزی را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازی کنم شايد بتوانم امتيازی را برای تيم بياورم اما مربی به هيچ عنوان قبول نمی کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربی حاضر به انجام اين تعويض شد.
پسر در عين ناباوری تماشاچیيان وارد زمين شد و هيچ کس وی رانمی شناخت اما پسر آنچنان بازی کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تیم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازی بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.
مربی بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه ای باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازی کردن بکنی و به اين زيبايي بازی کنی.
پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق می کرد در حالی که او نابينا بود و اين اولين باری بود که می توانست بازی من را بيند و می خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازی می کند.
از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند.
زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.
يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید: آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟
می گویم البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم؟
چقدر باید بگیرم؟
کی وقت نهار است؟
چه موقع کار را تعطیل کنم؟
خدا می گوید: سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی
(( شل سیلور استاین ))
وارد فروشگاه شدم کریسمس نزدیک بود. با عجله به قسمت اسباب بازیها رفتم. دنبال یک عروسک زیبا برای نوۀ کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. پسر بچۀ کوچکی را دیدم که عروسک زیبایی را در آغوش گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد.
در این فکر بودم که عروسک را برای چه کسی می خواهد. چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازیهایی مثل ماشین و هوا پیما علاقه دارند. پسر پیش خانمی رفت و گفت: عمه جان مطمئنی پول ما برای خرید این عروسک کافی نیست؟ و عمه اش با بی حوصلگی گفت: گفتم که پولمان کم است و سپس رفت تا چند شمع بخرد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد آن را برگرداند. با دودلی پیش آن رفتم و گفتم: پسر جان این عروسک را برای چه می خواهی؟
جواب داد: من و خواهرم چند بار به اینجا آمدیم. خواهرم همیشه آرزو داشت بابانوئل شب کریسمس این را برایش بیاورد.
_ خوب شاید بابا نوئل این کار رو بکند.
_ نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود باید این را به مادرم بدهم تا برای او ببرد.
_ مگر خواهرت کجاست؟
_ او پیش خدا رفته پدرم می گوید که مادر هم می خواهد به آنجا برود تا او تنها نباشد.
انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد: من به پدرم گفتم تا از مامان بخواهد تا برگشتن من از فروشگاه منتظر بماند. بعد عکس خودش را نشانم داد و گفت: این عکسم را هم به مامان می دهم تا فراموشم نکند من مامان را خیلی دوست دارم اما پدرم می گوید که خواهرم تنهاست و او باید پیش او برود و سرش را پائین انداخت. به آرامی دستم را به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم شاید کافی باشند؟ او با میل پولها را به من داد: فکر نمی کنم، عمه چند بار آنها را شمرد ولی خیلی کم است. من شروع به شمردن پولها کردم و گفتم: اما اینها که خیلی زیاد هستند حتما می تونی عروسک بخری. پسر با شادی گفت: آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!
بعد رو به من کرد و گفت: مادرم من عاشق رز سفید است با این پول که خدا فرستاده می توانم برای او گل هم بخرم؟ اشک در چشمانم پر شد بدون آنکه او را نگاه کنم گفتم: بله عزیزم هر چقدر که دوست داشتی برای مادرت گل بخر. چند دقیقه بعد عمه پسرک برگشت و من سریع خودم را در جمعیت پنهان کردم و از آنها فاصله گرفتنم. ناگهان به یاد خبری افتادم که هفتۀ پیش در روزنامه خوانده بودم: کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرده بود. دختر در جا کشته شده بود و حال مادر هم بسیار وخیم بود.
فردای آن روز به بیمارستان رفتم اما زن جوان شب پیش از دنیا رفته بود! اصلا نمی دانستم که حادثه به پسرک مربوط می شود یا نه. حس عجیبی داشتم بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا تابوتي گذاشته بودند که رویش یک عروسک، چند شاخه رز سفید و یک عکس بود...
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد.
باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.
قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد.
احمد شاملو
اين داستان دو دلداده جوان به نام های دللا Della و جيم Jim است که هر چند بی چيز و فقير بودند، اما همديگر را ديوانه وار دوست داشتند.
دللا با رسيدن عيد کريسمس به فکر خريد هديه ای برای همسرش جيم می افتد. او خيلی وقت پيش در نظر داشت برای ساعت همسرش يک زنجير زيبا بخرد چرا که جيم آن ساعت را خيلی خيلی دوست داشت. با وجود اين ، شب عيد فکری به ذهن دللا خطور می کند . او تصميم مي گيرد موهای زيبايش را بفروشد و برای جيم زنجير را بخرد.
دللا شب عيد در حالی به خانه بر می گردد که بسته کادوپيچی شده در دستش بود و محتوای آن هم زنجيری بود که برای ساعت دوست داشتنی جيم خريد بود.به ناگاه نگرانی سراپای وجود دللا را فرا می گيرد. او می دانست که جيم فوق العاده موهای همسرش را دوست دارد و از اين رو نمی دانست عکس العمل جيم چه خواهد بود.
دللا از آخرين پله ها هم بالا می رود و در را که باز می کند، از ديدن شوهرش که در خانه منتظر او بود تعجب می کند. بسته کادوئی هم در دست جيم بود که معلوم بود هديه شب عيد او برای همسرش است.
موقعی که دللا روسری خود را از سر بر می دارد، جيم متوجه موهای کوتاه او می شود و اشک در چشمانش حلقه می زند اما هيچ حرفی نمی زند و در حالی که بغض گلويش را می بلعدهديه خود را به طرف دللا دراز می کند.
موقعی که دللا کادو را باز می کند نمی تواند آنچه را که می بيند باور کند چرا که داخل بسته يک جفت شانه زيبای نقره نشان بود که برای موهای بلند زيبای او خريده بود.
حال نوبت جيم بود، وقتی جيم کادوی خود را باز می کند در عين ناباوری می بيند که دللا برای ساعتی که او بسيار دوست داشت يک زنجير زيبا خريده است و برای همين موضوع هم موهای خود را فروخته است اما متاسفانه جيم برای خريد شانه ها، ساعت خود را گرو گذاشته بود.
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد